آيينهء عارضت سيه شد * كز حدّ بگذشت آه سردم
يك لحظه بَرِ من آى آخر * تا كى دارى ز خويش فردم
تا من خط سبز تو ببينم * تو درنگرى به روى زردم
گر كار دلم ز دست بگذشت * تا در خطر هزار دردم
گو بگذر از آنكه شست زلفت * دستآويز است و پايمردم
گفتى بگريز و ترك من گير * كاورد ز خاكى تو گردم
گويى من مستمند مسكين * خونى كردم كه آن نكردم
خونم بمريز از آنكه بس زود * من بىتو بسى به خون بگردم
خونم بخورى و نيست يك شب « 1 » * تا از تو هزار خون نخوردم « 2 »
كو سوختهتر كسى ز عطّار * يك سوخته نيست هم نبردم
504
منم آن گبر ديرينه كه بُتخانه بنا كردم * شدم بر بام بُتخانه درين عالم ندا كردم « 3 »
صلاى كفر در دادم شما را اى مسلمانان * كه من آن كهنه بُتها را دگرباره جلا كردم
ببكرى زادم از مادر از آن عيسيم مىخوانند * كه من اين شير مادر را دگرباره غذا كردم
اگر عطار مسكين را درين گبرى بسوزانند * گوا باشيد اى مردان كه من خود را فنا كردم
هامش
( 1 ) - مس : خونم چه خورى كه نيست يك شب
( 2 ) - مس : بخوردم
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد