خواستم تا دل « 1 » نثار او كنم * زانكه جانم را سزايى يافتم
پيش از من جان بَرِ او رفته بود * گرچه من بىجان بقايى يافتم
آن بقا از جان نبود از عشق بود * زانكه عشق جانفزايى يافتم
مردم چشم خودش خوانم از آنك * دايمش در ديده جايى يافتم
گرچه زلف او گره بسيار داشت * هر گره مُشكلگشايى يافتم
با چنان مُشكلگشايى حل نشد * آنچه من از دلربايى يافتم
چون به خون خويشتن بستم سجل * هر سرشكى را گوايى يافتم
چون سجل بندم به خون چون پيش ازين * از لب او خونبهايى يافتم
عقل از زلفش ز بس كانديشه كرد * حاصلش تاريكنايى يافتم
با دهانش تا دوچارى خورد دل * دايمش در تنگنايى يافتم
در هواى او دل عطّار را * ذرّه كردم چون هبايى « 2 » يافتم
500
يك غمت را هزار جان گفتم * شادى عمر جاودان گفتم « 3 »
عاشق ذرّهاى غمت ديدم * هر دلى را كه شادمان گفتم
بر درت آفتاب را همهشب * عاشقى سر بر آستان گفتم
باز چون سايهاى همه روزش « 4 » * در بدر از پيت « 5 » دوان گفتم
ذرّهاى عكس را كه از رخ تست * آفتاب همه جهان گفتم
تا كه وصف دهان تو كردم * قصّهاى بس شكر فشان گفتم
چون به دو وصف را طريق نبود * ظلم كردم كزان دهان گفتم
زان سبب شد مرا سخن باريك * كز ميان تو هر زمان گفتم
ماه رويا هنوز يك مويست * هر چه در وصف آن ميان گفتم
هامش
( 1 ) - مس : تا جان
( 2 ) - مس : هوايى
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد .
مه و مس : دارد
( 4 ) - مس : همه روشن
( 5 ) - مس : از پست