چون برابر كردم اشك خود به دريا در شمار « 1 » * كر شمردن اشك خود افزون در « 2 » افزون يافتم
چون هم از دل مىكشم اشك و هم از خون جگر * لاجرم اين اشك دلكش را جگرگون يافتم « 3 »
چون بهار « 4 » عمر را ليلى بكام « 5 » دل نبود * هر بهارى « 6 » در غم ليليش « 7 » مجنون يافتم
در همه عمر از فلك معجون دردى خواستم * خون دل با « 8 » خاك ره بنگر كه معجون يافتم
چون زمين پستم ز دوران بلند « 9 » * برج من خاكى « 10 » از آن آمد كه هامون يافتم
چون نبود از فرق من تا خاك فرقى بيشتر * خاك بر سر ريختم زين فرق كاكنون يافتم
هندوى خود گيردم گردون اگر من خويش را * يك نفس مُقبل شدم يك لحظه ميمون يافتم
هندوم زان شادكامم « 11 » بندهام زان مُقبلم * مُقبلى و شادكامى بين كزو چون يافتم « 12 »
هامش
( 1 ) - مج : چون برآرم اسب خود را كم ز كم سرجملهء . سل : اشك خود را كم ز كم سرجمله .
فى : اشك خود را كم زنم
( 2 ) - مج و سل : افزون ز افزون
( 3 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد
( 4 ) - مج : چون نهاد عمر را . سل : چون نهاد عمر ليلى را . فى : بهاى عمر ليلى .
مس : نهال عمر
( 5 ) - مج : به كلى دل نبود . سل : به كلى ره نبود
( 6 ) - مج : هر نهادى در غم . سل : هر نهادى كز غم . مس : نهادى
( 7 ) - مج و سل : ليلى و مجنون
( 8 ) - مج :
دل را خاك . فر و فى : خون خود با
( 9 ) - فر و مس : چون زمين پست از دور بلند . فى : چون زمين را كرد از دوران اين چرخ بلند
( 10 ) - سل : خالى از
( 11 ) - مج و سل و فر : شادمانم
( 12 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد