چون دل من بنيستى « 1 » خلوة « 2 » نشين دير شد * دشمن جان خويش را در بُن خانه يافتم
بىسر و سرورى شدم قبلهء كافرى شدم « 3 » * رند و قلندرى « 4 » شدم زهد فسانه يافتم
چون بنمود ناگهم آينهء وجود روى « 5 » * ذرّه بذرّه « 6 » را درو عشق نشانه يافتم
عاشق و يار دايما در دو جهان هموست « 7 » بس * زانكه خيال آبوگِل جمله بهانه يافتم
نه « 8 » الم فراق را هيچ دوا « 9 » رقم زدم * نه ره دور « 10 » عشق را هيچ كرانه يافتم
در ره عشق چون روم چون ره بىنهايتست * خاصه كه پيش هر قدم چاه و ستانه يافتم
گر تو « 11 » بعشق فىالمثل عيسى وقتى اى فريد * لاف مزن « 12 » چو رهزنت « 13 » سوزن و شانه يافتم « 14 »
499
دوش دل را در بلايى يافتم * خانه چون ماتمسرايى يافتم « 15 »
گفتم اى دل چيست حال « 16 » آخر بگو * گفت بوى آشنايى يافتم
همچو گويى در خم چوگان عشق * خويش را نه سر نه پايى يافتم
هامش
( 1 ) - مس و فر و فى : به دوستى
( 2 ) - مه : حلقهنشين . مس : چلهنشين
( 3 ) - فر : سرورى اگر رند و قلندرى شدم
( 4 ) - فر : قبلهء كافرى
( 5 ) - سل و فر و مس : وجود رخ
( 6 ) - فر : ذره ذره را درو . سل : ذره بذره تا درو
( 7 ) - مج : همو و بس . سل : هموست و بس
( 8 ) - فر : نه كه الم
( 9 ) - سل و نو : هيچرقم الم زدم
( 10 ) - مج و فر :
نه ره درد
( 11 ) - فر : گرچه
( 12 ) - مج : راه مرو
( 13 ) - مج : چو رهبرت . فر :
در رهت
( 14 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 15 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 16 ) - مس : حال چيست