تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
چون دل من بنيستى « 1 » خلوة « 2 » نشين دير شد * دشمن جان خويش را در بُن خانه يافتم
بىسر و سرورى شدم قبلهء كافرى شدم « 3 » * رند و قلندرى « 4 » شدم زهد فسانه يافتم
چون بنمود ناگهم آينهء وجود روى « 5 » * ذرّه بذرّه « 6 » را درو عشق نشانه يافتم
عاشق و يار دايما در دو جهان هموست « 7 » بس * زانكه خيال آب‌وگِل جمله بهانه يافتم
نه « 8 » الم فراق را هيچ دوا « 9 » رقم زدم * نه ره دور « 10 » عشق را هيچ كرانه يافتم
در ره عشق چون روم چون ره بىنهايتست * خاصه كه پيش هر قدم چاه و ستانه يافتم
گر تو « 11 » بعشق فىالمثل عيسى وقتى اى فريد * لاف مزن « 12 » چو رهزنت « 13 » سوزن و شانه يافتم « 14 »

499

دوش دل را در بلايى يافتم * خانه چون ماتم‌سرايى يافتم « 15 »
گفتم اى دل چيست حال « 16 » آخر بگو * گفت بوى آشنايى يافتم
همچو گويى در خم چوگان عشق * خويش را نه سر نه پايى يافتم
هامش
( 1 ) - مس و فر و فى : به دوستى ( 2 ) - مه : حلقه‌نشين . مس : چله‌نشين ( 3 ) - فر : سرورى اگر رند و قلندرى شدم ( 4 ) - فر : قبلهء كافرى ( 5 ) - سل و فر و مس : وجود رخ ( 6 ) - فر : ذره ذره را درو . سل : ذره بذره تا درو ( 7 ) - مج : همو و بس . سل : هموست و بس ( 8 ) - فر : نه كه الم ( 9 ) - سل و نو : هيچ‌رقم الم زدم ( 10 ) - مج و فر : نه ره درد ( 11 ) - فر : گرچه ( 12 ) - مج : راه مرو ( 13 ) - مج : چو رهبرت . فر : در رهت ( 14 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد ( 15 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 16 ) - مس : حال چيست