شمعهاى عشق از سوداى دوست * در دل عطّار سوزان يافتم
496
ساختم با درد چندانى كه درمان يافتم * وصل جانان « 1 » را برون از حرف انسان يافتم « 2 »
آشكارا در خرابىّ وجود خود شدم * لاجرم در خويشتن صد گنج پنهان يافتم
غوطهها خوردم به درياى حقيقت روز و شب * تا درون جان خود ره پيش سلطان يافتم
497
دوش چون گردون كنار خويش پرخون يافتم * مركز دل از محيط چرخ بيرون يافتم « 3 »
ديدهء اختر شمار من ز تيزىّ « 4 » نظر * سفت هر گوهر كه در درياى گردون يافتم
مردم چشمم كه شبرنگش طبق مىآورد * گرم مىتازد از آتش « 5 » غرقه در خون يافتم
گر طبق آورد شبرنگش بقا باد اشك را « 6 » * زانكه يك شبرنگ را پنجاه گلگون يافتم
نيز دريا را كنار « 7 » خشك نتوان يافتن * زانكه چون دريا كنار از دُرّ مكنون يافتم
هامش
( 1 ) - در اصل « جان » بود تصحيح شد
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . فقط مم : دارد
( 3 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 4 ) - فر : ديدهء اخترشناسان را ز تيزى . سل :
اختر شمار من ز تأثير نظر
( 5 ) - فر : گرم مىنازد در آتش
( 6 ) - فر : بتا بادا شكر
( 7 ) - مج و سل و فر : كنارى خشك