تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
گر درين دريا كسى كشتىّ امّيد افكند * باد سردش بادبان و صبر لنگر يافتم
سينهء گردون كه موجش آتشى « 1 » زد ز آفتاب * روز و شب از رشك اين بحرش پراخگر يافتم
گرچه درياى فلك را گوهر « 2 » بسيار هست * دايمش در جنب اين دريا محقّر يافتم
زانكه اين دريا ز دل مىخيزد آن دريا ز خون « 3 » * درد « 4 » را همچون عرض دل را چو جوهر يافتم
تا دلم بر روى دريا خوان معنى گسترد « 5 » * خاطر عطّار را چون قرص خاور يافتم

495

آنچه من در عشق جانان يافتم * كمترين چيزها جان يافتم « 6 »
چون به پيدايى « 7 » بديدم روى دوست * صدهزاران راز پنهان يافتم
چون بمردم هم ز خويش و هم « 8 » ز خلق * زندگىّ جان ز جانان يافتم
چون در افتادم به پندار « 9 » بقا * در بقا خود را پريشان يافتم
چون فرورفتم به درياى فنا * در فنا دُرّ فراوان يافتم
تا نپندارى كه اين درياى ژرف * نيست دشوار و من آسان يافتم
صدهزاران قطره خون از دل چكيد * تا نشان قطره‌اى ز آن يافتم
خود چه بحرست اين كه در عمرى دراز « 10 » * هرگزش نه سر نه پايان يافتم
هامش
( 1 ) - مس : موج آتشين ( 2 ) - فى و مس : گوهرى ( 3 ) - فى و مس : زدود ( 4 ) - فى و مس : دود را ( 5 ) - مس : گستريد ( 6 ) - فر : اين غزل را ندارد ( 7 ) - مج و فى : به بيدارى . مه : به پندارى مس : چون بديدم آشكارا روى ( 8 ) - سل : هم ز خلق و هم ز خود ( 9 ) - فى : به بيدارى لقا ( 10 ) - فى : عمر دراز . مس : اين چه درياييست كز عمر دراز