در تعجب « 1 » ماندهام از قطرههاى چشم خويش * زانكه در هر قطره صد بحر مضمّر يافتم
اى عجب هر قطرهء اشكم كه بگشادم ز هم * قرب صد درياى خون در وى مجاور يافتم
مدّ و جزر و قطره و دريا بهم هر دو يكست * زانكه هريك را مدار از بحر اخضر يافتم
ار كنار بحر اخضر ديدهام وز « 2 » خون خويش * از كنار خويش اكنون بحر احمر يافتم
مردم آبىّ چشمم را درين درياى « 3 » اشك * گاه در خون غوطه گاه از آه منبر « 4 » يافتم
كى نمايد « 5 » آب رويم در چنين دريا كه من * روى خود چون مرد دريايى مزعفر يافتم
منّت ايزد را كه اين دريا اگر آبم ببرد * در عوض چشمم « 6 » ازو درياى گوهر يافتم
اندرين درياى خون هر قطرهء خونين كه هست * هر يكى را سوى دردى نيز رهبر يافتم
خواستم تا ره برم بر روى آن درياى خون * راه گم كردم كه راه « 7 » سرد صرصر يافتم
دل كه دارد تا بگردد گرد اين دريا كه من * هر نفس در وى هزار و صد دلاور يافتم
هامش
( 1 ) - فى : در تصور
( 2 ) - فى : هر خون چشم . مس : وز خون چشم
( 3 ) - فى : مردم چشمم درين درياى پر از اشك و خون
( 4 ) - فى : مغفر يافتم . مس : معبر
( 5 ) - فى : كى بماند
( 6 ) - مس : از چشم خود درياى
( 7 ) - مس : گر آه سرد