سرمست چنانم كه سر از پاى ندانم * از باده كه خوردم خبرم نيست كه هستم
يك جرعه از آن باده اگر نوش كنى تو * عيبم نكنى باز اگر بادهپرستم
اكنون كه مرا كار شد از دست چه تدبير * تقدير چنين بود و قضا نيست بدستم
عطّار درين راه قدم زن چه زنى دم * تا چند زنى لاف كه من مست الستم
491
مرا قلّاش مىخوانند هستم * من از دُردىكشان نيممستم « 1 »
نمىگويم ز مستى توبه كردم * هر آن توبه كزان كردم شكستم
ملامت آن زمان بر خود گرفتم * كه دل در مهر آن دلدار بستم
من آن روزى كه نام عشق بردم * ز بند ننگ و نام خويش رستم
نمىگويم كه فاسق نيستم من * هر آن چيزى كه مىگويند هستم
ز زهد و نيكنامى عار دارم * من آن عطّار دُردىخوار مستم
492
از مى عشق تو چنان مستم * كه ندانم كه نيست يا هستم « 2 »
آتش عشق چون « 3 » درآمد تنگ * من ز خود رستم « 4 » و درو جستم
لاجرم هست نيستم هيچم * لاجرم عاقلى نيممستم « 5 »
چند گويم ز خود كه در ره عشق * جرعهاى خوردم و ز خود رستم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مس :
عشق تو درآمد
( 4 ) - مج و مه و فى و مس : ز خود جستم . نو : هم ز خود رستم و درو
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد