روزگارى مىبرم در زلف او * بس پريشان روزگارى ماندهام
شد فريد از چين زلفش مُشكبيز * زان سبب زير غبارى ماندهام
481
بيشتر عمر چنان بودهام * كز نظر خويش نهان بودهام « 1 »
گه بمناجات بسر گشتهام * گه بخرابات دوان بودهام
گاه ز جان سود بسى كردهام * گاه ز تن عين زيان بودهام
راستى آنست كه از هيچ وجه * من نه درين و نه در آن بودهام
من چكنم كان كه چنان خواستند * گر بد و گر نيك چنان بودهام
گرچه به خورشيد مرا علم هست * طالب يكذرّه عيان بودهام
نى كه خطا رفت چه علم و چه عين * دلشدهء سوخته جان بودهام
گرچه سبكدل شدهام هم ز خود * بر دل خود سخت گران بودهام
بحر جهان بس عجب آمد مرا * غرق تحيّر ز جهان بودهام
گرچه ز هر نوع سخن گفتهام * كوردلى گنگ زبان بودهام
ز آنچه كه اصلست چو آگه نيم * پس همه پندار و گمان بودهام
هيچ نمىدانم و در عمر خويش * منتظر يك همهدان بودهام
چون همه دانى نتوان زد به تير * لاجرم از غم چو كمان بودهام
غرقهء خون شد ز تحيّر فريد * زانكه بسى اشك فشان بودهام
482
روى تو در حُسن چنان ديدهام * كاينهء هر دو جهان ديدهام « 2 »
جمله از آن آينه پيدا نمود * واينه از جمله نهان ديدهام
هست در آيينه نشان صدهزار * و اينه فارغ ز نشان « 3 » ديدهام
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس :
دارد
( 3 ) - مس : ز جهان