تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
چون تو ز ناز و كبر نگنجى به شهر در * من شهر ترك گفته بيابان گرفته‌ام
عطّار تا كه از تو چو يوسف جدا فتاد * يعقوب‌وار كلبهء احزان گرفته‌ام

477

از مى عشق تو مست افتاده‌ام * بر درت چون خاك پست افتاده‌ام « 1 »
مستيم را نيست هشيارى پديد « 2 » * كز نخستين روز مست افتاده‌ام
در خرابات خراب عاشقى * عاشق و دُردىپرست افتاده‌ام
توبهء من چون بود هرگز « 3 » درست * كز « 4 » ملامت در شكست افتاده‌ام
نيستىّ من ز هستىّ منست * نيستم زيرا « 5 » كه هست افتاده‌ام
مىتپم چون ماهيى دانى چرا * زانكه از « 6 » دريا بشست افتاده‌ام
بىخودم كن ساقيا بگشاى دست * زانكه در « 7 » خود پاىبست افتاده‌ام
دست دور از روى چون ماهت كه من * دورم از رويت ز « 8 » دست افتاده‌ام
اين زمان عطّار و يك « 9 » نصفى شراب * كز زمان در نصف « 10 » شست افتاده‌ام « 11 »

478

كار بر خود سخت مشكل كرده‌ام * زانكه استعداد باطل كرده‌ام « 12 »
چون به مقصد ره برم چون در سفر * در هواى خويش منزل كرده‌ام
راه خون‌آلوده مىبينم همه * كين سفر چون مرغ بسمل كرده‌ام
هامش
( 1 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 2 ) - سل : هشيارى اميد ( 3 ) - سل و نو : از من درست ( 4 ) - سل : گر ( 5 ) - فر و فى : زانگه كه . مس و نو : من زانكه هست ( 6 ) - مج و سل و فى و مس : در دريا . نو : درياى پست ( 7 ) - سل و فر و فى و نو و مس : از خود ( 8 ) - مج : كه دست . نو : چو دست ( 9 ) - سل : عطار و نصفى شراب . فى : با نصفى فر : عطار را در ده شراب ( 10 ) - فر : در دست شست ( 11 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد ( 12 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 383 | فريد الدين العطار النيسابوري / تقى تفضلى