تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
بس بود از دو عالم اين مُلكم * كه تو آنى « 1 » كه من گداى توام
از وجود فريد سير شدم * گم شده « 2 » در عدم براى توام

475

در خطت تا دل بجان دربسته‌ام * چون قلم زان خط ميان دربسته‌ام « 3 »
در تماشاى خط سرسبز تو * چشم بگشاده فغان دربسته‌ام
نى كه از خطّت زبانم شد ز كار * زان چنين دايم « 4 » زبان دربسته‌ام
تو چنين پسته دهان و من ز شوق * گرچه مىسوزم دهان دربسته‌ام
آشكارا خون دل بگشاده‌ام * تا به زلفت دل نهان دربسته‌ام
پُرگره دانست زلف تو كه من * دل به زلفت هر زمان دربسته‌ام
چون جهان‌آراى ديدم روى تو * چشم از روى جهان دربسته‌ام
نيست در كار توام دل‌بستگى * زانكه در كار تو جان دربسته‌ام
گفته‌اى در بند « 5 » با من تا بجان * اين چه باشد بيش از آن دربسته‌ام
گر بسوزد همچو خاكستر دو كون * نگسلم از تو چنان دربسته‌ام
تا بلاى ناگهان ديدم ز هجر * رخت رحلت ناگهان دربسته‌ام
هم دل از عطّار فارغ كرده‌ام * هم در سود و زيان دربسته‌ام

476

تا ديده‌ام رخ تو كم جان گرفته‌ام * امّا هزار جان عوض آن گرفته‌ام « 6 »
چون از لبت نبود مرا روى يك شكر * اى بس كه پشت دست بدندان گرفته‌ام
هامش
( 1 ) - مس : تو دانى ( 2 ) - مس : گم شدم ( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 4 ) - مس : چنين واله ( 5 ) - مس : دل بند ( 6 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد