تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
چين ابروش كمان كرده بزه * چشم جادوش جگرخوارهء دل
روى ناشسته و بر هم زده زلف * خط به خون دل من كرده سجل
روز و شب ز آتش سيراب رخش * مه سراسيمه و خورشيد خجل
ز آب حيوان لب و ظلمت زلف * آمده هادى وانگاه مُضل
ديده خورشيد رخش و از پى آن * همه تن چشم و دوان گشته چو ظل
عاقلان بانگ برآورده كه نيست * هر كه ديوانهء او نيست بحل

465

عشق جانى داد و بستد و السّلام * چند گويى آخر از خود و السّلام
تو چنان « 1 » انگار كاندر راه عشق * يك نفس بود اين شد آمد و السّلام
شيشه‌اى اندر دميد استاد كار * بعد از آتش بر زمين زد و السّلام
گر تو اينجا ره برى با « 2 » اصل كار * رو كه نبود چون تو بخرد « 3 » و السّلام
ور بماند جان تو دربند خويش « 4 » * جان تو نانى نيرزد و السّلام
خلق را چون « 5 » نيست بويى « 6 » زين حديث * از يكى درگير « 7 » تا صد و السّلام
هر كه را اين ذوق نبود مرده‌ايست * گر همه نيكست و « 8 » گر بد و السّلام
عشق بايد كز « 9 » تو بستاند ترا * چون ترا از خويش بستد و السّلام
عشق نبود آن كه « 10 » بنويسد قلم * وانچه برخوانى « 11 » ز كاغذ و السّلام
عشق درياييست چون غرقت كند * آن زمان عشق از تو زيبد و السّلام
ناخوشت مىآيد امّا چون كنم * عشق نبود در خوش آمد و السّلام
جان عطّار از سپاه سرّ عشق * در دو عالم شد سپهبد و السّلام « 12 »
هامش
( 1 ) - سل و فر و مه و فى و مس : تو همان ( 2 ) - مه : در اصل . سل : تا اصل ( 3 ) - فى و مس : رو كه رهبر جز تو نبود ( 4 ) - فر و فى و مس : در بند خود ( 5 ) - سل و مه : خود نيست ( 6 ) - مج : مويى ( 7 ) - فر : درگير و تا ( 8 ) - : فر : نيكست و ور بد . سل : اگر بد ( 9 ) - مج : عشق آمد وز تو ( 10 ) - فر : آنچه بنويسد ( 11 ) - فر : پاك برخواهى ( 12 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد