سربسته از آن بگفتم اين حرف * تا بو كه حلوليى « 1 » كند حال
اينجا كه منم حلول نبود * استغراقست و كشف احوال
دل خون شد و زاد ره ندارم * وقتست كه جان دهم بدلّال
از هر مژه هر زمان ز شوقت * مىبگشايم هزار قيفال
بگشاى بنيستيم راهى « 2 » * تا در زنم آتشى باعمال « 3 »
مرغ تو منم كه تا كه هستم * در عشق تو مىزنم پروبال
صد كوه بيك زمان « 4 » ببخشى * وانگاه بگيريم بمثقال
از خرقهء هستيم برون آر * تا خرقه در افكنم بقوّال
چون برهنگان « 5 » بىسر و پاى * بگريزم ازين جهان محتال
چند از متكلّمان بارد « 6 » * وز فلسفيان عقل فعّال
هم فلسفه هم « 7 » كلام بگذار * از بهر فضوليان « 8 » دخّال
با عيسى روح هم نفس « 9 » شو * بگذار جدل براى دجّال
در عشق گريز همچو عطّار * تا بازرهى ز جاه و از « 10 » مال « 11 »
461
صورت نبندد اى صنم بىزلف تو آرام دل * دل فتنه شد بر زلف تو اى فتنهء ايام دل « 12 »
اى جان من مولاى تو « 13 » دل غرقهء درياى تو * ديريست تا سوداى تو بگرفت هفت اندام دل
هامش
( 1 ) - سل : حوالتى كند
( 2 ) - سل : بگشاى به پيش من تو راهى
( 3 ) - سل : در اعمال
( 4 ) - مه : بيك دمم
( 5 ) - فر : چون شيفتگان . سل : من همچو برهنه بىسروپاى
( 6 ) - مج :
متكلمان كه باشند . فر : متكلمان پيش آر
( 7 ) - مج : همفلسفيم كلام
( 8 ) - سل : فضوليان رخال
( 9 ) - سل و مه و فر : همنشين
( 10 ) - مه : بازرهى ز قيل و وز قال فر : ز جاه و وز مال
( 11 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 12 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد . سل و فى و مس : دارد
( 13 ) - سل و مس : من غرقه در دريا