جمله چون امروز در خود ماندهاند « 1 » * كس چه داند قيمت فرداى عشق
ديدهاى كو تا ببيند صدهزار * واله و سرگشته در صحراى عشق
بس سر « 2 » گردنكشان كاندر جهان « 3 » * پست شد چون خاك « 4 » زير پاى « 5 » عشق
در جهان شوريدگان هستند و نيست « 6 » * هر كه او شوريده شد شيداى عشق
چون كه نيست از عشق « 7 » جانت را خبر * كى بود هرگز ترا پرواى « 8 » عشق
عاشقان دانند قدر عشق دوست « 9 » * تو چه دانى چون « 10 » نهاى داناى عشق
چشم دل آخر زمانى باز كن « 11 » * تا عجايب بينى از درياى عشق
در نشيب نيستى « 12 » آرام گير * تا برآرندت بسر « 13 » بالاى عشق
خيز اى عطّار « 14 » و جان ايثار كن * زانكه در عالم تويى مولاى عشق « 15 »
458
عقل كجا پى برد شيوهء سوداى عشق * بازنيابى بعقل سرّ معمّاى عشق « 16 »
عقل تو چون قطرهايست مانده ز دريا جدا * چند كند قطرهاى فهم ز درياى عشق
خاطر خيّاط عقل گرچه بسى بخيه زد * هيچ قبايى ندوخت لايق « 17 » بالاى عشق
هامش
( 1 ) - سل : در خود ماندهايم
( 2 ) - سل : بس همى
( 3 ) - مه : كو پست ماند . فر : اندر جهان
( 4 ) - نو : چون گوى
( 5 ) - مه : در جهان درد زير پاى عشق
( 6 ) - سل و فر : هستند ليك
( 7 ) - مه و نو : كى بود از عشق . فر : در عشق
( 8 ) - فر و مه و نو :
چون نبودى هرگز اندر واى عشق
( 9 ) - مه و نو : عشق و بس
( 10 ) - سل : مىندانى چون
( 11 ) - سل و مه و نو : برگشاى
( 12 ) - سل : دوستى آرام
( 13 ) - سل : تا برآيى بر سر
( 14 ) - فر : عطار جان
( 15 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 16 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 17 ) - نو : بر قد و بالاى