گر ز خود و هر دو كون « 1 » پاك تبرّا كنى « 2 » * راست بود آن زمان از تو تولّاى عشق « 3 »
ور سر مويى ز تو با تو بماند بهم * خام بود از تو خام پختن سوداى عشق
عشق چو كار دلست ديدهء دل باز كن * جان عزيزان نگر مست تماشاى عشق
دوش در « 4 » آمد بجان دمدمهء « 5 » عشق او * گفت اگر « 6 » فانيى « 7 » هست ترا جاى عشق
جان چو قدم در نهاد تا كه « 8 » همى چشم زد * از بُن و بيخش بكند قوّت و غوغاى عشق
چون اثر او نماند محو شد اجزاى او * جاى دل و جان « 9 » گرفت جملهء اجزاى عشق
هست درين باديه جملهء « 10 » جانها چو ابر * قطرهء باران او درد و دريغاى عشق
تا دل عطّار يافت پرتو اين آفتاب * گشت ز عطّار سير رفت بصحراى عشق « 11 »
459
اى عشق تو با وجود هم تنگ « 12 » * در راه « 13 » تو كفر و دين بيك رنگ « 14 »
هامش
( 1 ) - مه : گر ز دو كون و ز خود . سل : ز دو كون وز خويش
( 2 ) - سل : تبرا شوى
( 3 ) - نو :
اين بيت را ندارد
( 4 ) - سل : برآمد
( 5 ) - سل و مه و نو : بدرقهء عشق
( 6 ) - مه :
كه گر
( 7 ) - نو : اگر قابلى
( 8 ) - مج : تا كه نكو بنگريست
( 9 ) - مه : جان و دلش جا . سل : جان و دل و تن
( 10 ) - مج : جمله چو ابر بهار
( 11 ) - فى و نو و مس :
نيز اين غزل را دارد
( 12 ) - فر : هم ننگ
( 13 ) - فر : در عشق تو
( 14 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد