453
هر روز كه جلوه مىكند رويش * بر مىخيزد قيامت از كويش « 1 »
مىنتوان ديد روى او ليكن * مىبتوان ديد روى در رويش
مىنتوان يافت سوى او راهى * اى بس كه برآمدم ز هر سويش
تا فال گرفتهام جمال او * چون قرعه بگشتهام بپهلويش
در هر نفسم هزار جان بايد * تا صيد كند كمند گيسويش
هر روز بنو خراج مىآرند * از هندستان بهندوى مويش
جان بر كف دست مىرسد هر شب * از تُركستان هزار هندويش
شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا * در لالايى درج لؤلويش
خورشيد كه تيغ مىزند در ميغ * افكند سپر ز جزع جادويش
دلرا به دهان شير مىخواند * رو به بازىّ چشم آهويش
خواهم كه به بيند ابرويش رُستم * تا هست خود اين كمان ببازويش
رُستم بهزار سال چون زالى * بر زه نكند كمان ابرويش
عطّار كه طاق از ابروى او شد * دردى دارد كه نيست دارويش
454
ز دست رفت مرا بىتو روزگار دريغ * چه يك دريغ كه هر « 2 » دم هزار بار دريغ
بهر چه در نگرم بى « 3 » تو صدهزار افسوس * بهر نفس كه زنم بىتو صدهزار دريغ
دلى كه « 4 » آب وصالش بجوى بود روان * بسوخت « 5 » ز آتش هجر « 6 » تو زار زار دريغ
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : كه خود صدهزار بار دريغ
( 3 ) - مج و سل : جز تو
( 4 ) - فر : دلى كز آب
( 5 ) - سل : بسوخت آتش
( 6 ) - مج : عشق تو