عاشقى بايد كه بر هم سوزد او * عالمى از آه خونآلود خويش
نيست از تو يكنفس خشنود دوست * تا تو « 1 » هستى يك نفس خشنود خويش
زاهد افسرده چوب سنجدست * خوش بسوز اى عاشق اكنون عود خويش
حلقهء معشوق گير و وقف كن * بر در او جان غم فرسود خويش
چون درين سودا زيان از سود به * پس درين سودا زيان كن سود خويش
تا كى از بود تو و نابود تو « 2 » * درگذر از بود و از نابود خويش
آتشى در هستى تاريك زن « 3 » * پس برون آى از ميان دود خويش
گر فنا گردى چو عطّار از وجود * فال گير از طالع مسعود خويش « 4 »
452
اى از همه بيش و از همه پيش * از خود همه ديده وز « 5 » همه خويش « 6 »
در ششدر خاك و خون فتاده * در وصف تو عقل حكمتانديش
در عالم عشق عاشقان را * قربان شدنست در رهت « 7 » كيش
هر دم كه زنند عاشقانت * بىياد تو در دهن شود نيش
درويش كه لاف معرفت زد * از عجز نبرد آن « 8 » سخن پيش « 9 »
در هر دو جهان ز خجلت تو « 10 » * ز آنست سياه روى درويش
چون فقر سراى عاشقانست * عاشق شو و از وجود « 11 » منديش
در عشق وجودت ار عدم شد * دولت نبود ترا ازين بيش
عطّار ز عشق او فنا شو * تا بازرهى ازين دل ريش « 12 »
هامش
( 1 ) - فر و مس : گر تو
( 2 ) - مه : تا به كى از بود و از نابود تو
( 3 ) - مه : همچو آتش دين و دنيا را بسوز . فر و مس : آتشى از هستى خود برفروز
( 4 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - مه : از همه
( 6 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 7 ) - مس : مذهب و كيش
( 8 ) - سل : اين سخن
( 9 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 10 ) - مه : خجلت خود .
مس : خجلت خويش
( 11 ) - مه : از فنا بينديش
( 12 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد