پُر كرده ز چشم نرگسينش * از تير جفا هزار تركش
زير قدمش هزار مُشتاق * از مردم ديده كرده مفرش
جان همه كاملان ز زلفش * همچون سر زلف او مشوّش
روى همه عاشقان ز عشقش * از خون جگر شده منقّش
گل چهره و گلفشان و گل بوى * مهطلعت و مهجبين و مهوش
صد تشنه ز خون ديده سيراب * از دشنهء چشم آن پريوش
گه دل گه جان خروش مىكرد * كاى غاليه زلف زلف بركش
عطّار ز زلف دلكش او * تا حشر فتاده در كشاكش
445
آخر اى صوفى مرقّع پوش * لاف تقوى مزن ورع مفروش « 1 »
خرقهء مخرقه ز تن بركن * دلق ازرق مُرائيانه مپوش
از كف ساقيان روحانى * صبحدم بادهء صبوح « 2 » بنوش
صورت خويش را مكن صافى * يك زمان در صفاى معنى كوش
سعى كن « 3 » در عمارت دل و جان * كه نيايد بكارت اين تن و توش
درگذر از مزابل حيوان * برگذر تا بمنزلات سروش
سخن عقل بر عقيله مگوى * سبق عشق يك زمان كن گوش
اهل قالى چو سالكان مىگوى « 4 » * اهل حالى چو و اصلان خاموش
مرد عشقى خموش باش و خراب * مرد عقلى فضول باش و به هوش
روشنى بايدت چو شمع بسوز * پختگى بايدت چو ديگ به جوش
چون نهاى اهل وجد ساكن باش * از تواجد چرا شدى مدهوش
راه غير خدا مده در دل * بار نفس و هوا منه بر دوش
هامش
( 1 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل : بادهء صبوحى
( 3 ) - سل : سعى بر
( 4 ) - مه : مىگو