ور كار ز كفر و دين برونست * گم گرد نه اين طلب نه آتش
هرگه كه فريد اين چنين شد * هم نام مجوى و هم « 1 » نشانش
442
هر مرد كه نيست امتحانش * خوابى و خوريست در جهانش « 2 »
مىخفتد و مىخورد شب و روز * تا مغز بود در استخوانش
فربه كند از غرور پهلو * تا نام نهند پهلوانش
مرد آن باشد كه همچو شمعى * آتش بارد ز ريسمانش
از بسكه در امتحان كشندش * پيدا گردد همه نهانش
چون پاك شود ز هر چه دارد * آنگاه نهند در ميانش
صد مغز يقين دهندش آنگاه * در پوست كشند از گمانش
تا هيچ فريفته نگردد * ايمن نبود ز مكر جانش
چون پاك شد از دو كون كلّى * آيند دو كون ميهمانش
نقديش بود كه مثل نبود * در هفت زمين و آسمانش
دانى تو كه آن چه نقش يابد * تا خرج كنند جاودانش
تو جوهر مرد كى شناسى * ناكرده هزار امتحانش
در هر صفتش بجوى صد بار * در علم مبين و در عيانش
گر قلب بود بدر برون كن * ور نى بنشين بر آستانش
مردى كه ترا به خويش خواند * در حال ز پيش خود برانش
وان مرد كه از تو مىگريزد * گنجيست درون خاكدانش
وان كو نگريزد از تو با تو * چون باد ز پس شوى دوانش
اين هم رنگست و مىتوان كرد * رسواى زمانه هر زمانش
هامش
( 1 ) - مس : مجو وهم
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد