تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
خمّار « 1 » و قلندر شو مست مى دلبر شو * ور گفت كه كافر شو هان تا نشوى سركش
چون كافر او باشى هر چند ز اوباشى * با دوست بقلّاشى هم دست كنى دركش
گفتى كه بعشق اندر گر كشته شوى بهتر * اينك من و اينك سر فرمان برو خنجركش
اى دلبر سيمين بر گفتى كه ندارى زر * بىزر نبود دلبر از جان بگذر زركش
عطّار كه سيم آرد بر روى چو زر بازد * چون صفوت دين دارد گو دُرد قلندر كش « 2 »

441

دركش سر زلف دلستانش * بشكن در دُرج دُرفشانش « 3 »
جان را بلب آر و بوسه‌اى خواه * تا جانت فروشود بجانش
جانت چو بجان « 4 » او فروشد * بنشين بنظاره جاودانش
از ديدهء او به دو نظر كن * گر خواهى ديد بس عيانش
زيرا كه به چشم او توان ديد * در آينهء همه جهانش
زلفش كه فتاده بر زمينست * سرگشته نگر چو آسمانش
آويخته صدهزار دل هست * از يك‌يك موى هر زمانش
گر ميل ترا بسوى كفرست * ره جوى بزلف دلستانش
ور رغبت تست « 5 » سوى ايمان * بنگر رخ همچو گلستانش
هامش
( 1 ) - فر : خمار قلندر ( 2 ) - مم : نيز اين غزل را دارد ( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم و مس : دارد ( 4 ) - مس : چون جانت بجان او ( 5 ) - مس : گر ميل تو هست سوى