عاشقان را دست و پاى « 1 » از كار شد * اى عجب مرد آهنين مىبايدش
آفتابى اى عجب با ما بهم * جاى چرخ چارمين مىبايدش
ذرّهاى را بار مىندهد و ليك * ذرّه ذرّه زير زين مىبايدش
پاى « 2 » بگسل از دو عالم اى فريد * كين قدر حبل المتين مىبايدش « 3 »
438
چو در بستهست دُرج ناپديدش * بيك بوسه توان كردن كليدش « 4 »
شكر دارد لبش هرگز نميرى * اگر يكذرّه بتوانى چشيدش
نديد از خود سر يك موى بر جاى * كسى كز دور و از نزديك ديدش
مگر طرّارى بسيار مىكرد * كمند طرّهاش زان سر بريدش
اگر نبود كمند طرّهء او * كه يا رد سوى خود هرگز كشيدش
اگر چه او جهان بفروخت بر من * به صد جان جان پرخونم خريدش
ز جان بيزار شو در عشق جانان * اگر خواهى بجاى جان گزيدش
دلم جايى رسيد از عشق رويش * كه كار از غم بجان خواهد رسيدش
اگر بر گويم اى عطّار آن غم * كزو دل خورد نتوانى شنيدش
439
بنمود رخ از پرده ، دل گشت گرفتارش * دانى كه كجا شد دل در زلف نگونسارش « 5 »
از بس كه سر زلفش در خون دل من شد * در نافهء زلف او « 6 » دل گشت جگر خوارش
هامش
( 1 ) - مه و مس : دست و پا
( 2 ) - مس : پاك بگسل
( 3 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 4 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم و مس : دارد
( 5 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 6 ) - مس : نافه مشكافشان