چون مُشك و جگر ديد او در ناك دهى آمد * ناك از چه دهد آخر خاكى شده « 1 » عطّارش
اى كاش چو دل برد او بارش دهدى « 2 » بارى * چون بار دهد دل « 3 » را چون دل ندهد بارش
جانا چو دلم « 4 » دارد درد از سر زلف تو * بگذار در آن دردش وز دست بمگذارش
بردى دلم و پايش « 5 » بستى بسر زلفت * دل باز نمىخواهم امّا « 6 » تو نكودارش
تا بو كه بدست آرم يكذرّه وصال تو * جان مىبفروشم من كس نيست خريدارش
چون نيست وصالت را در كون خريدارى « 7 » * عطار كجا افتد يكذرّه سزاوارش « 8 »
440
اى پير مناجاتى « 9 » رختت « 10 » بقلندر كش * دل از دو جهان بر كن دردى « 11 » ببر اندركش « 12 »
يا چون زن كمدان شو يا محرم مردان « 13 » شو * يا در صفت رندان « 14 » شو يا خرقه ز سر بركش
چون فتنهء آن ماهى چون « 15 » رهرو اين راهى * بار غم اگر خواهى « 16 » از كون « 17 » فزونتر كش
هامش
( 1 ) - مس : خاكست چو عطارش
( 2 ) - مس : ياريش دهد
( 3 ) - مس : كى بازدهد دل را
( 4 ) - مس : دل من دارد
( 5 ) - مس : دلم و او را بستى
( 6 ) - مس : ليكن تو
( 7 ) - مس :
در كون سزاوارى
( 8 ) - مس : در عشق سزاوارش
( 9 ) - سل : اى رند خراباتى
( 10 ) - فر : رختى
( 11 ) - سل : دردى بستان دركش
( 12 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 13 ) - فر و مج : محرم ايمان
( 14 ) - مج و سل : صف مردان
( 15 ) - فر : يا رهرو اين
( 16 ) - سل : اگر كاهى
( 17 ) - فر : گفت . سل : از كوه