تا نسوزد جملهء شب شمع زار * يك نسيم صبحگاهت نرسدش
تا كسى بر سر نگردد چون فلك * طوف گرد بارگاهت نرسدش
تا كسى جان ندهد از درد خمار * مى ز لعل عذرخواهت نرسدش
گر نشد عطّار يكتا همچو موى * مُشك از زلف دوتاهت نرسدش
436
عشق آن باشد كه غايت نبودش * هم نهايت هم بدايت نبودش « 1 »
تا بكى گويم « 2 » كه آنجا كى رسم * كى بود كى چون نهايت نبودش
گر هزاران سال بر سر مىروى * هم چنان مىرو كه غايت نبودش
گر فرواستد كسى مرتد شود * بعد از آن هرگز هدايت « 3 » نبودش
گر فرودآيد « 4 » بيك دل « 5 » ذرّهاى * تا به صد عالم سرايت نبودش
صدهزاران خون بريزد همچو باد * زانكه چون آتش حمايت نبودش « 6 »
نيستى خواهد كه از هر نيك و بد * از كسى شكر و شكايت نبودش
تو مباش اصلا كه اندر حق تو * تا تو مىباشى عنايت نبودش
هر كه بىپيرى ازينجا دم زند * كار بيرون از حكايت نبودش
بر پى پيرى برو تا پى « 7 » برى * كانكه تنها شد « 8 » كفايت نبودش
وانكه پيرى مىكشد « 9 » بىديدهاى * زين بتر هرگز جنايت نبودش
چون نبيند پير ره را گام گام * كور باشد اين « 10 » ولايت نبودش
سلطنت كى يابد اى عطّار پير * تا رعيّت را رعايت نبودش « 11 »
هامش
( 1 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر و مس : بكى گويى
( 3 ) - فر : بدايت
( 4 ) - فر : در فرود
( 5 ) - مس : بهر يكذرهاى
( 6 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 7 ) - مس : تا ره برى
( 8 ) - مج : زانكه بىپيرى
( 9 ) - مج : مىكند
( 10 ) - نو : آن ولايت
( 11 ) - مم و مس : نيز اين غزل را دارد