بديد بىخبرى روى او و گفت امروز * به حكم با مه گردون برابرى رسدش
صد آفتاب مرا روشنست كين ساعت * نطاق بسته چو جوزا بچاكرى رسدش
چو هست چشمه حيوان زكاتخواه « 1 » لبش * اگر قيام كند در سكندرى رسدش
سكندرى چه بود با لبى چو آبحيات * كه گر چو خضر رود در پيمبرى رسدش
فريد چون ز لب لعل او سخن گويد * نثار درّ و گهر در سخنورى رسدش
435
آنكه سر دارد كلاهت نرسدش * وانكه پرآبست جاهت نرسدش « 2 »
هر كه پست بارگاه فقر نيست * در بلندى دستگاهت نرسدش
هر كه در خود ماند چون گردون بسى * گر نگردد گرد راهت نرسدش
تا نباشد همچو يوسف خواجهاى * بندگى در قعر چاهت نرسدش
تا كسى دارد بيك ذرّه پناه * عرش اگر باشد پناهت نرسدش
عرش اگر كرسى نهد در زير پاى * دست بر زلف سياهت نرسدش
گرچه سر در عرش سايد آفتاب * پرتو روى چو ماهت نرسدش
نيم ترك چرخ در سرگشت از آنك * بو كه بر ترك كلاهت نرسدش
تا كسى نشكست كلّى قلب نفس * لاف از خيل و سپاهت نرسدش
هامش
( 1 ) - مس : نگاه خواه
( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد