از شوق « 1 » رخش چو مست شد چشمش « 2 » * از « 3 » من چه عجب اگر شوم مستش
دستاويزى شگرف مىبينم * هفتاد و دو فرقه را « 4 » خم شستن
خورشيد كه دست برد در « 5 » خوبى * نتواند ريخت آب بر « 6 » دستش
چون ماه كه رخش حسن مىتازد « 7 » * صد غاشيهكش بدلبرى هستش
صد جان بايد بهر دمم تا من * بر فرق كنم نثار پيوستش
جانا دل من كه مرغ « 8 » دام تست * از دام تو دست كى دهد جستش « 9 »
عقلى كه گرهگشاى خلق آمد * سوداى رخ تو رخت بر « 10 » بستش
عطّار بتحفه گر فرستد جان « 11 » * فرياد همىكند كه مفرستش
434
اگر دلم ببرد يار دلبرى رسدش * و گر بپروردم بندهپرورى رسدش « 12 »
ز بس كه من سر او دارم از قدم تا فرق * گرم چو شمع بسوزد به سرسرى رسدش
سفيدكارى صبح رخش جهان بگرفت * چو شب به طرّه طلسم سيهگرى رسدش
چو آفتاب رخش نوربخش اسلامست * اگر ز زلف نهد رسم كافرى رسدش
چو پشت لشكر حسنست روى صفشكنش * اگر بعمد كند قصد لشكرى رسدش
هامش
( 1 ) - سل و مه : از عشق رخش . فر و مس : در عشق
( 2 ) - مج و فر و مس : چشمم
( 3 ) - سل و مه : پس من
( 4 ) - فر : از خم
( 5 ) - مه : از خوبى . سل . بر خوبى
( 6 ) - فر :
در دستش
( 7 ) - فر : ماه رخش بحسن مىنازد
( 8 ) - فر و مس : جان و دل من چو مرغ
( 9 ) - فر : دستش
( 10 ) - مج : رخت در بستش
( 11 ) - مه : بتحفه جان چو بفرستد
( 12 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد