گه ماده و گاه نر چه باشى « 1 » * گر مرغ ويى « 2 » نه چون زغن باش
انجام ره تو گفت عطّار * رسواى هزار انجمن باش « 3 »
431
منم اندر قلندرى « 4 » شده فاش * در ميان جماعتى اوباش « 5 »
همه افسوسخواره و همه رند * همه دُردىكش و همه قلّاش
ترك نيك و بد جهان گفته * كه جهان « 6 » خواه باش و خواه مباش
دام ديوانگى بگسترده « 7 » * تا به دام اوفتاده « 8 » عقل معاش
ساقيا چند خسبى « 9 » آخر خيز * كه سپهرت نمىدهد خشخاش
بنشان از دلم غبار بمى * كه تويى صحن سينه را فرّاش
گر تو در معرفت شكافى موى « 10 » * ور زبان تو هست گوهرپاش
يكسرموى بيشوكم نشود * زانچه بنگاشت در ازل نقّاش
تو چه دانى كه در نهاد كثيف « 11 » * آفتابست روح يا خفّاش
عاشقى خواه اوفتاده « 12 » ز شوق * بر سر فرش شمع همچو فراش « 13 »
چه كنى زاهدى كه از سردى * بجهد بيست « 14 » رش ز بيم رشاش
زاهد خام خويش بين هرگز * نشود پخته گر نهى در داش
هست زاهد چو آن درو گر بد « 15 » * كه كند سوى خود هميشه تراش
مرد ايثار باش و هيچ مترس * كه نترسد ز مردگان « 16 » نبّاش
هامش
( 1 ) - فر : گه ماده و گه نرى چه باشد
( 2 ) - مج و سل و نو : گر مرغ رهى . فر : مرد رهى
( 3 ) - فى و مم و و و مس : نيز اين غزل را دارد
( 4 ) - سل : اندر ميان همه شده
( 5 ) - مج : اين غزل را ندارد
( 6 ) - سل : در جهان . فر : گو
( 7 ) - سل و فر و مس :
ديوانگى فروكرده
( 8 ) - سل : اوفتاد عقل
( 9 ) - فر و مه : چند خفتى . مس :
خفتهاى تو
( 10 ) - مس : گر شكافى به معرفت همه موى
( 11 ) - سل : نهاد گرت
( 12 ) - فر : خواه و اوفتاده
( 13 ) - مس : بر سر عرش همچو شمع فراش
( 14 ) - سل و فر :
بجهد پيش رش
( 15 ) - فر : چو حلقهء درگر
( 16 ) - سل و فر و مس : نترسد ز هيچ مرده نباش