430
در عشق تو من توام « 1 » تو من باش * يك پيرهنست گو دو تن باش
چون يكتن را هزار جان هست * گو يك جان را هزار تن باش « 2 »
نى نى كه « 3 » نه يكتن « 4 » و نه يك « 5 » جانست * هيچند همه تو خويشتن باش
چون جمله يكيست در حقيقت * گو يكتن « 6 » را دو پيرهن باش
جانا همه آن تو شدم من * من آن توام « 7 » تو آن من باش
اى دل به ميان « 8 » اين سخن در * مانندهء مرده در كفن باش
چون سوسن ده زبان درين سرّ * مىدار زبان « 9 » و بىسخن « 10 » باش
يك رمز مگوى « 11 » ليك چون گل * مىخند خوش و همه دهن باش
گر گويندت « 12 » كه كافرى چيست * گو عاشق زلف پُرشكن باش
ور پرسندت « 13 » كه چيست ايمان * گو روى ببين و نعرهزن باش
گر روى بدين حديث دارى * چون « 14 » ابراهيم بُتشكن باش
ور گويندت ببايدت سوخت * تو خود ز براى سوختن باش
ور « 15 » كُشتن تو دهند فتوى * در كُشتن خود بتاختن باش « 16 »
مانند حسين بر سردار * در كشتن و سوختن حسن « 17 » باش
انگشت زن « 18 » فناى خود شو « 19 » * و انگشتنماى مرد و زن باش
هامش
( 1 ) - فر : توم
( 2 ) - سل و فر : اين بيت را ندارد
( 3 ) - مج : نهنه كه
( 4 ) - فر : نه يك تنست و يك جان
( 5 ) - مج و نو : نه يك جان
( 6 ) - فر : گو در يكتن
( 7 ) - فر : توم
( 8 ) - سل و نو : به ميانهء سخن
( 9 ) - مه : شو جمله زبان و بى
( 10 ) - فر : كمسخن
( 11 ) - مج : يك روز بگرى . فر : يك رمز بگوى
( 12 ) - فر : گر پرسندت كه . مج : ور گويندت
( 13 ) - فر : ور گويندت
( 14 ) - سل : چو ابراهيم
( 15 ) - فر : گر كشتن
( 16 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 17 ) - فر : در كشتن خويش و سوختن
( 18 ) - مج و نو : انگشت زنان
( 19 ) - فر : وفاى خود باش