ناحيت « 1 » دل گرفت لشكر غوغاى نفس « 2 » * پس تو اگر عاشقى عاشق هشيار باش
نيست كس آگه كه يار كى بنمايد جمال * ليك تو بارى بنقد ساختهء كار باش
در ره او هر چه هست تا دل و جان « 3 » نفقه كن * تو به يكى زندهاى از همه بيزار باش
گر دل و جان ترا دُرّ بقا آرزوست « 4 » * دم « 5 » مزن و در فنا هم دم عطّار باش « 6 »
428
غيرت « 7 » آمد بر دلم زد دور باش * يعنى اى نااهل ازين « 8 » در دور باش « 9 »
تو گدايى دور شو از پادشاه « 10 » * ور نه بر جان تو آيد دور باش
گر وصال « 11 » شاه مىدارى طمع * از وجود خويشتن مهجور باش
ترك جانت گوى « 12 » آخر اين كه گفت « 13 » * كز « 14 » ضلالت نفس را مزدور باش
تو درافكن خويش « 15 » و قسم تو ز دوست * خواه ماتم باش « 16 » و خواهى سور باش
چون بسوزى همچو پروانه ز شمع * دايما نظّارگى نور باش
گرمى وصلش به دريا دركشى * مست لا يعقل مشو مخمور « 17 » باش
هامش
( 1 ) - سل : تاختن دل
( 2 ) - سل : عشق
( 3 ) - سل : از دل و جان
( 4 ) - سل : گرچه دل و جانت را درد و دريغى ازوست
( 5 ) - سل : دم بمزن
( 6 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مج : حيرت
( 8 ) - مج : نااهل زين
( 9 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 10 ) - مج :
پادشا
( 11 ) - سل : در وصال
( 12 ) - سل : جانت گفت
( 13 ) - فر : ترك جان خويش كن كو اينت گفت
( 14 ) - سل : در ضلالت . فر : از . مس : در ضلالت ديو را
( 15 ) - فر :
خويش را قسمت ز دوست
( 16 ) - مج : باش خواهى
( 17 ) - مج : محضور باش