آنجا كه نيست هستى توحيد هيچ نيست « 1 » * زانجاى « 2 » درگذر بدمى و ز دم مپرس
لوح و قلم بقطع دماغ و زبان تست * لوح و قلم بدان و ز لوح و قلم مپرس
كرسيست سينهء تو و عرشست دل درو * وين هر دو نيست جز رقمى « 3 » وز رقم مپرس
چون تو بدين « 4 » مقام رسيدى دگر مباش * گُم گرد در فنا « 5 » و دگر بيشوكم مپرس
يكذرّه سايه باش تو اينجا در آفتاب * اينجا چو تو نهاى تو ز شادى و غم مپرس
هر چيز كان تو فهم كنى آن همه تويى * پس تا كه تو تويى ز حدوث و قدم مپرس
عطّار « 6 » اگر رسيدى « 7 » اين جايگاه تو * در لذّت حقيقت خود « 8 » از الم مپرس « 9 »
426
دوش آمد و گفت از آن « 10 » ما باش * در بوتهء امتحان ما باش
گر خواهى بود زنده جاويد * زنده بوجود جان ما باش
عمريست كه تا از آن خويشى « 11 » * گر وقت آمد از آن ما باش
هامش
( 1 ) - فر : آنجا كه هست نقطه توحيد رنج نيست . سل و مس : آنجا كه هست نقطهء توحيد هيچ نيست
( 2 ) - سل و فر : زان چار برگذر
( 3 ) - مه : از رقم . فر : رقمى و رقم
( 4 ) - مه : درين مقام
( 5 ) - فر : در بقا . سل : در قبا
( 6 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 7 ) - فر : رسيدهاى آن جايگاه
( 8 ) - فر : حقيقت تو از
( 9 ) - فى : نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - مج :
زان ما . مس : آن ما
( 11 ) - فى : كه ناتوان ز خويشى . مم : كه آن ديگرانى