تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
روى گردانيده‌اى از تيرگى * پشت سوى روشنى دارى هنوز
دلبرت در دوستى كى ره دهد * چون دلى پردشمنى دارى هنوز
مىزنى دم « 1 » از پى معنى و ليك * تو كجا آن چاشنى دارى هنوز
در گريبان كش سرو بنشين خموش * چون بسى تردامنى دارى هنوز
خويشتن را مىكُش و مىكش بلا * زانكه نفس كشتنى دارى هنوز
رهبرى چون آيد از تو اى فريد * چون تو عزم رهزنى دارى هنوز

423

چند جويى در جهان يارى ز كس * يك كست در هر « 2 » دو عالم يار بس « 3 »
تو چو طاووسى « 4 » بدين ره « 5 » در خرام * كاندرين ره كم نيايى « 6 » از مگس
مرد باش و هر دو عالم « 7 » ده طلاق * پاى درنه زانكه « 8 » دارى دسترس
گر بر آرى يك‌نفس بىعشق او « 9 » * از تو با « 10 » حضرت بنالد آن نفس
هر نفس سرمايهء صد دولتست * تا كى اندر يك نفس « 11 » چندين هوس
سر نگونسارىّ تو از حرص تست * بازكش آخر عنان را بازپس
تا ز دانگى دوست‌تر دارى دو دانگ * نيستى تو اين سخن را هيچ‌كس
گر گهر خواهى به دريا شو فروبر « 12 » * سر دريا چه گردى همچو خس
بر در او گر ندارى حرمتى * چون توانى رفت راه « 13 » پرعسس
چون تو اى عطّار حرمت « 14 » يافتى * بر سر افلاك تازانى « 15 » فرس « 16 »
هامش
( 1 ) - مس : لاف از پى ( 2 ) - سل و فر : يك‌تن اندر هر . مس : يك تنت ( 3 ) - مج : اين غزل را ندارد ( 4 ) - مس : همچو طاوسان درين ( 5 ) - مه و فر : درين ره ( 6 ) - مه : زانكه آنجا كم نيايد . مس : اينجا كم . سل : كم نبايد ( 7 ) - سل : مردمان هر دو عالم ( 8 ) - فر : هر چه دارى ( 9 ) - فر : بىياد او ( 10 ) - فر : در حضرت ( 11 ) - مه و مس : تا به كى در هر نفس . سل : تا كى اندر هر نفس ( 12 ) - سل و مه و مس : دريا شو فرود ( 13 ) - سل : راهى پر ( 14 ) - فر : عزت ( 15 ) - مس : زان تازى ( 16 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد