تا كى چون مقلدان غافل * تا چند چو غافلان پر آز
تا جان ندهى تو همچو عطّار * بيرون مده از درون دل راز
420
ذرّهاى دوستى آن دمساز * بهتر از صدهزار هزارساله نماز « 1 »
ذرّهاى دوستى بتافت از غيب * آسمان را فكند در تك و تاز
باز خورشيد را كه سلطانيست « 2 » * ذرّهاى عشق مىدهد پرواز
عشق اگر نيستى سر مويى * نه حقيقت بيافتى « 3 » نه مجاز
ذرّهاى عشق زير پردهء دل * برگشايد هزار پردهء راز
زير هر پرده نقد تو گردد « 4 » * هر زمان صد جهان پر از اعزاز
وى عجب زير هر جهان كه بود * صد جهان عشق افتدت ز آغاز « 5 »
باز در هر جهان هزار جهان * مىشود كشف در نشيب و فراز
گرچه هر لحظه صد جهان يا بى * خويش را ذرّهاى نيابى باز
چون به يكدم تو گم شدى با خويش « 6 » * چون توانى شد آگه از دمساز
تا تو هستى ترا بقطع او نيست * ور نهاى فارغى ز ناز و نياز
او ترا نيست تا تو آن خودى * با تو او نيست ، اينت كار دراز
گر درين راه مرد كل طلبى * هر چه دارى همه بكل در باز
مىشنو از فريد حرف بلند * وز بد و نيك خانه مىپرداز
421
جانا ز مُشك زلف دلم چون جگر مسوز * با من بساز و جانم ازين بيشتر مسوز « 7 »
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مم و مس : دارد
( 2 ) - فى : سلطانست
( 3 ) - مس : بتافتى
( 4 ) - فر : ذرهاى عشق بود نقد تو كرد
( 5 ) - فر و مس : اوفتد آغاز
( 6 ) - فر : در خويش . مس : از خويش
( 7 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد