درّ درياى عشق آنكس يافت * كه به خون گشت سالهاى دراز
تو طمع مىكنى كه بعد از مرگ * بر خورى از وصال « 1 » شمع طراز
هر كه در زندگى نيافت « 2 » وَرا * چون بميرد چگونه يابد باز
زنده چون ره نبرد در همه عمر * مرده چون « 3 » ره برد بپردهء راز
گر به نادِر كس اين گهر يابد * خويش را گم « 4 » كند هم از آغاز
پاى درنه درين ره اى عطّار * سر گردنكشان همىانداز « 5 » « 6 »
418
اى روى تو شمع پردهء راز * در پردهء دل غم تو دمساز
بىمهر رخت برون نيايد * از باطن هيچ پرده آواز
از شوق تو مىكند همه روز « 7 » * خورشيد درون پرده پرواز « 8 »
هرجا كه شگرف پرده بازيست « 9 » * در پردهء زلف تست جانباز
در مجمع سركشان عالم * چون زلف تو نيست يك سرافراز
خون دل من « 10 » بريخت چشمت * پس گفت « 11 » نهفته دار اين راز
چون خونى بود غمزهء تو * شد سرخى غمزهء تو غمّاز
گفتى كه چو زر عزيز مايى « 12 » * زان همچو زرت نهيم در گاز
هر چه از تو رسد بجان پذيرم « 13 » * اين واسطه از ميان بينداز « 14 »
ما را بجنايتى « 15 » كه ما راست * خود زن بزنندگان « 16 » مده باز « 17 »
يك لحظه تو غمگسار ما باش « 18 » * تا نوحهء تو كنيم « 19 » آغاز « 20 »
هامش
( 1 ) - سل : از جمال شمع
( 2 ) - فر : نديد او را
( 3 ) - سل : كى ره برد
( 4 ) - سل و فر : خويشتن گم كند
( 5 ) - مه : سر درين راه دور مىانداز
( 6 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مس : بهر روز
( 8 ) - فر : آواز
( 9 ) - مس : پردهداريست
( 10 ) - مج : از خون دلم . سل : كز خون دلم
( 11 ) - مج و سل : كس گفت
( 12 ) - مس :
عزيز مانى
( 13 ) - مس : رسد بما بديديم
( 14 ) - مج : مينداز . مه : سرانداز
( 15 ) - فر :
خيانتى
( 16 ) - مس : بر بندگان مينداز
( 17 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 18 ) - مج :
اين بيت را ندارد
( 19 ) - مس : خود كنيم
( 20 ) - سل : ز آغاز