417
هر كه سررشتهء تو يابد باز * درش از سوزنى « 1 » كنند فراز
عاشق تو كسى بود كه چو شمع * نفسى مىزند بسوز و گداز
بازخندد چو گُل به شكرانه * گر سر او جدا « 2 » كنند بگاز
آنكه « 3 » بر جان خويش مىلرزد * كى تواند چو شمع شد جانباز
تا كه خوف و رجات مىماند « 4 » * هست نام تو در جريدهء ناز
چون نه خوفت بماند و نه رجا * برهى هم ز ناز و هم ز نياز
هست اين « 5 » راه بىنهايت دور * توى بر توى بر مثال پياز
هر حقيقت كه توى اول داشت * در دوم توى « 6 » هست عين مجاز
ره چنين است و پيش هر قدمى * صدهزاران « 7 » هزار شيب و فراز
با لبى تشنه و دلى پرخون * خلق كونين مانده در تك و تاز
از فنايى « 8 » كه چارهء تو فناست * توشهء اين ره دراز بساز
تا كه باقيست از تو يكسرموى * سر مويى بعشق سر مفراز
گرچه هستى تو مرد پردهشناس * نيست از « 9 » پردهء تو اين آواز
پرده بر خود مدر كه در دو جهان * كس درين پرده نيست پردهنواز
گر بسى مايه « 10 » دارى آخر كار * حيرت و عجز « 11 » را كنى « 12 » انباز
نيست هر مرغ مرغ « 13 » اين انجير * نيست هر باز باز اين پرواز
مگسى بيش نيستى بوجود * بو كه در دامت « 14 » اوفتد شهباز
يك زمانت فراغت او نيست * بارى اول ز خويش واپرداز
هامش
( 1 ) - مه : در سرش سوزنى كنند
( 2 ) - مج : برون كنند . مه : سر از وى جدا
( 3 ) - فر :
وانكه
( 4 ) - فر : مىبايد
( 5 ) - مج : آن راه
( 6 ) - سل : توى گشت
( 7 ) - مه :
صدهزاران ره از نشيب
( 8 ) - مه : ز فنايى
( 9 ) - مج : در پرده
( 10 ) - مه : پايه دارى
( 11 ) - فر : حسرت و عجز
( 12 ) - مه : شوى انبار
( 13 ) - فر : هر مرغ لايق انجير
( 14 ) - : در دام اوفتد . فر : در دامت افتد اين شهباز