تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
چون از براى روى تو خون مىخورد دلم * آن خون از آن نهاد به روى و بديده باز
لعل شكرفروش تو بخشيده يك شكر * عطّار را ز دست مشقّت خريده باز

416

هر كه زو داد يك نشانى باز * ماند محجوب جاودانى باز « 1 »
چون كس از بىنشان نشان دهدت * يا تو هم چون دهى نشانى باز
مرده‌دل گر ازو نشان طلبد * گو ز سر گير زندگانى باز
چون جماليست بىنشان جاويد * نتوان يافت جز نهانى باز
ار نى گر بسى خطاب كنى * بانگ آيد به لن ترانى باز
من گرفتم كه اين همه پرده * شود از مركز معانى باز
چون تو بيگانه‌وار زيسته‌اى * چون ببينى كجاش دانى باز
پس رونده كه كرد دعوى آنك * رسته‌ام از جهان فانى باز
خود چو در ره فتوح ديد بسى * ماند از اندك از معانى باز
گرچه كردند از يقين دعوى * همه گشتند بر گمانى باز
هر كرا اين جهان ز راه ببرد * نبود راه آن جهانى باز
تو اگر عاشقى بهر دو جهان * ننگرى جز بسر گرانى باز
جان مده در طريق عشق چنان * كه ستانى اگر توانى باز
خود ز جان دوستى تو هرگز جان * ندهى ور دهى ستانى باز
گر چو پروانه عاشقى كه بصدق * پيش آيد بجان‌فشانى باز
چه بود اى دل فرورفته * خبرى گر به من رسانى باز
تا كجايى چه مىكنى چونى * اين گره كن به مهربانى باز
گر ز عطّار بشنوى تو سخن * راه يابد بخوش‌بيانى باز
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد