تا « 1 » خاص خودم گرفت كلّى * مىنگذارد مرا « 2 » به من باز
بگرفت مرا چنان كه مويى * نتوان آمد به خويشتن باز
آن جامه كه از تو جان ما يافت * مىنتوان كرد از شكن باز
روزى ز شكن كنند بازش * كز چهرهء ما شود « 3 » كفن باز
كى در تو رسد كسى كه جاويد « 4 » * در راه تو ماند مرد و زن باز « 5 »
چون در تو نمىتوان رسيدن * نوميد نمىتوان شدن « 6 » باز
درد تو رسيدهء « 7 » تمامست * من بىتو دريده پيرهن باز
چون لاف وصال تو زنم من * چون پرده كنم ازين « 8 » سخن باز
چون مىدانم كه روز آخر * حسرت ماند ز من بتن باز « 9 »
از قرب تو كان وطنگهم « 10 » بود * دل مانده « 11 » ز نفس راهزن باز
عطّار از آن وطن فتادست * او را برسان بدان وطن « 12 » باز
415
اى دل ز دلبران جهانت گزيده باز * پيوسته با تو و ز دو عالم بريده باز « 13 »
خورشيد كز فروغ جمالش جهان پُرست * هر روز پيش روى تو بر سر دويده باز
هر شب سپهر پردهء زربفت ساخته * رويت بدست صبح به يكدم دريده باز
بدرى كه در مقابل خورشيد آمدست * از خجلت رخت بهلالى رسيده باز
در پاى اسب خيل خيال تو آفتاب * زربفت هر شبانگهيى گستريده باز
از شوق ابروى و رخ تو ماه رهنورد * صد ره تمام گشته و صد ره خميده باز
گر زاهد زمانه به بيند جمال تو * از دامن تو دست ندارد كشيده باز
هامش
( 1 ) - سل : با خاص
( 2 ) - فر و فى : مرا ز من
( 3 ) - فر : ما كند
( 4 ) - مس : كه هست جاويد
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فر و فى و مس : نوميد بماندهام دهن باز
( 7 ) - مس : تو در تو رسيده
( 8 ) - فر : درين سخن
( 9 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 10 ) - مه : هم هست اميد آنكه باشد
( 11 ) - فر : دل ماند
( 12 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 13 ) - مج و سل و فر و فى و مم و نو : اين غزل را ندارد