بيچاره دلم صَعوه خُردست چه چاره * در صيد دلم عشق تو بازست چه تدبير
بر مجمر سوداى تو همچون شكر و عود * عطّار چو در سوز و گدازست چه تدبير
413
گرفتم عشق روى تو ز سر باز * همىپرسم ز كوى تو خبر باز « 1 »
چه گر عشق تو درياييست آتش * فكندم خويشتن را در خطر باز
دواسبه راه رندان « 2 » برگرفتم * به كار خود « 3 » در افتادم ز خر باز
فتادم در ميان دُردنوشان « 4 » * نهادم زهد و قرّائى بدر باز
ميان جمع رندان خرابات * چو شمعى آمدم رفتم بسر باز
چنان از دُرديت « 5 » بىخويش گشتم * كه گفتم « 6 » نيست از جانم اثر باز
منم جانا و جانى در هوايت * ندارم هيچ جز جانى دگر « 7 » باز
دلم زنجير هستى بُگسلاند * اگر بر دل « 8 » كنى ناگاه در باز
هماى همّتم از غيرت « 9 » تو * نيارد كرد از هم بال و پر باز
چه مىگويم كه جانها نيست گردد « 10 » * اگر گيرى ز جانها يك نظر باز
دل عطّار از آهى كه دانى « 11 » * رهى دارد بسوى تو سحر « 12 » باز
414
عشق تو مرا ستد ز من باز * و افگند « 13 » مرا ز جان و تن باز « 14 »
هامش
( 1 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : دواسبه راندهام ره برگرفتم . سل : دواسبه راه را در برگرفتم
( 3 ) - سل و فر : ز كار خود
( 4 ) - فر : درد خواران
( 5 ) - سل و فر :
از درديى
( 6 ) - فر : كه گفتى . سل : كه گفتم نيستم از جان اثر
( 7 ) - فر : و گر باز
( 8 ) - مج : بر جان
( 9 ) - مج : هماى همتى از عبرت
( 10 ) - مج : گردند
( 11 ) - مج :
عطار را زاهى كه دانى . سل : از آن راهى كه داند
( 12 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 13 ) - فر و مس : افكند
( 14 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد