جان فريد از نفاق ننگ بنام خلق شد * پس تو ز شرح حال خود ننگ مدار اى پسر
408
جان بلب آوردم اى جان درنگر * مىشوم با خاك يكسان درنگر « 1 »
چند خواهم بود نى « 2 » دنيا نه دين * عاجز و فرتوت و حيران درنگر
دور از روى تو كار خويش را * مىنهبينم روى درمان درنگر
مىفروشم آبروى خويشتن * بر درت چون خاك ارزان درنگر
گر نگه كردن به من ننگ آيدت * سوى من از ديده پنهان درنگر
تا فتادم از تو يوسف روى دور * ماندهام در چاه و زندان درنگر
بىسر زلف تو چون ديوانهاى * سر نهادم در بيابان درنگر
چون بجز تو ننگرم من در دو كون « 3 » * تو به من نيز آخر اى جان درنگر
عشق درّ وصل تو عطّار را « 4 » * كرد غرق بحر هجران درنگر
409
گر ز سرّ عشق او دارى خبر * جان بده در « 5 » عشق و در جانان نگر
چون كسى از عشق هرگز جان نبرد * گر تو هم از عاشقانى جان مبر
گر ز جان خويش سيرى الصّلا * ور همىترسى تو از جان « 6 » الحذر « 7 »
عشق درياييست قعرش ناپديد * آب دريا آتش و موجش « 8 » گهر
گوهرش اسرار و هر سرّى ازو « 9 » * سالكى را سوى معنى راهبر
سركشى از هر دو « 10 » عالم همچو موى * گر سر مويى درين يا بى خبر
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل ندارد . فى و مس : دارد
( 2 ) - مس : نه دنيا
( 3 ) - مس :
در هر دو كون
( 4 ) - فى : عشق در وصل تو مر عطار را
( 5 ) - فر : از عشق
( 6 ) - فر و مه : ور همىلرزى تو بر جان
( 7 ) - مج : ز جان رو الحذر
( 8 ) - مه : قعرش گهر
( 9 ) - مه : از آن
( 10 ) - مج : از هر چه