زان دو لب تو يك شكر بنده سؤال مىكند * مفتى اين سخن تويى چيست جواب اى پسر
گرچه تو آفتاب را رخ بنهادهاى برخ * با من دلشده مرا خر بخلاب اى پسر
وصف تو گر فريد را ورد زبان همىشود * آب شود ز رشك او درّ خوشاب اى پسر
407
نيست مرا به هيچ رو بىتو قرار اى پسر * بىتو بسر نمىشود زين همه كار اى پسر « 1 »
صبح دميد و گل شكفت از پى عيش دم بدم * چنگ بساز اى صنم باده بيار اى پسر
تا كه ازين خمار غم خون جگر بود مرا * هين بشكن ز خون خم رنج خمار اى پسر
چند غم جهان خورم چون نيم اهل اين جهان * باده بيار تا كنم زود گذار اى پسر
من چو به ترك نام و ننگ از دل جان بگفتهام * چند بزهد خوانيم دست بدار اى پسر
چون بشمار كس نيم سر به هوا برآورم * تا نكنندم از جهان هيچ شمار اى پسر
نيست مرا ز هيچكس منّت نيمجو رسن « 2 » * هست مرا يكى شده منبر و دار اى پسر
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 2 ) - اين مصراع تصحيح قياسى شد در اصل چنين است « نيست مرا ز هيچكس هيبت نيم خر ز من »