عطّار اگر چه نعرهء عشق تو مىزند * هستند جمله « 1 » نعرهزنان از تو بىخبر
404
اى ترا با هر دلى « 2 » كارى دگر * در پس هر پرده غمخوارى دگر
چون بسى كارست با هركس ترا * هر كسى را هست پندارى دگر
لاجرم هركس چنان « 3 » داند كه نيست * باكست بيرون « 4 » ازو كارى دگر
چون جمالت صدهزاران روى داشت * بود در هر ذرّه ديدارى دگر
لاجرم هر ذرّه را بنمودهاى * از جمال خويش رخسارى دگر
تا « 5 » نماند هيچ ذرّه بىنصيب * دادهاى هر ذرّه را يارى دگر
لاجرم « 6 » دادى تو يكيك « 7 » را * در درون پرده « 8 » بازارى دگر
چون يكست « 9 » اصل اين عدد از بهر آنست * تا بود هر دم گرفتارى دگر
اى دل سرگشته « 10 » تا كى باشدت * هر زمانى درد و تيمارى دگر
كى « 11 » رسد از « 12 » دين سر مويى به تو * زير هر موييت « 13 » زنّارى دگر « 14 »
خيز و ايمان آر و زنّارت ببر * توبه كن مردانه يكبارى دگر « 15 »
دل منه بر هيچ چون عطّار « 16 » هيچ * تا كيت « 17 » هر لحظه دلدارى دگر « 18 »
405
پير ما مىرفت هنگام سحر * اوفتادش بر « 19 » خراباتى « 20 » گذر
نالهء رندى به گوش او رسيد * كاى همه سرگشتگان را راهبر
هامش
( 1 ) - فى : هشدار جمله
( 2 ) - سل و نو : هر كسى
( 3 ) - مه و فى : چنين
( 4 ) - مج و فر و فى : بيرون او
( 5 ) - مج : نمانده
( 6 ) - مج و سل و فر و نو : گويى كه
( 7 ) - سل :
هريك ذره را . نو : يكذره ترا
( 8 ) - مج و فر و نو : پردهء بارى . سل : پرده امارى
( 9 ) - فر : چون يكيست . نو : خود يكست اصل عدد از بهر آنك
( 10 ) - اى دل بشكسته
( 11 ) - سل و مه : گر رسد
( 12 ) - مج : اين دين
( 13 ) - سل و مه : هر موييست
( 14 ) - فر :
اين بيت را ندارد
( 15 ) - فر : توبه كن اى يار دين بارى دگر
( 16 ) - مه : عطار تو
( 17 ) - نو : تا بود هر
( 18 ) - فى و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 19 ) - سل : در خراباتى
( 20 ) - مج : اين غزل را ندارد