تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
اين چنين واديى بپاى تو نيست * سر خود گير و رفتى « 1 » اى عطّار « 2 »

402

عشق آبم برد گو آبم ببر * روز آرام و بشب خوابم ببر « 3 »
چند دارم تشنهء « 4 » لعل تو جان * جان خوشى زان لعل سيرابم ببر
من كيم خاك توام بادى بدست * آتشى در من زن و آبم ببر
نى خطا گفتم كه در تاب‌وتابم * مىنيارم تاب تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف تو * تاب دل از زلف پُرتابم ببر
هستم از عُنّاب تو صفرا زده * اين همه صفرا ز عنّابم ببر
غرقهء درياى عشقت گشته‌ام * دست من گير و ز غرقابم ببر
چون كمان شد پشت عطّار از غمت * زين ميان چون تير پرتابم ببر

403

اى در درون جانم « 5 » و جان از تو بىخبر * وز تو جهان پُرست و جهان از تو بىخبر « 6 »
چون پى برد به تو دل و جانم كه جاودان * در جان و در دلى دل و جان از تو بىخبر
اى عقل پير و بخت جوان گرد « 7 » راه تو * پير از تو بىنشان و جوان از تو بىخبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بىنصيب * نام تو بر زبان « 8 » و زبان از تو بىخبر
از تو خبر بنام و نشانست خلق را * و آنگه همه بنام و نشان از تو بىخبر
جويندگان جوهر « 9 » درياى كنه تو * در وادى يقين و گمان از تو بىخبر
چون بىخبر بود مگس از پرّ جبرئيل * از تو خبر دهند و چنان از تو بىخبر
شرح و بيان تو چه كنم زانكه تا ابد * شرح از تو عاجزست و بيان از تو بىخبر
هامش
( 1 ) - فر : گير و رو تو اى ( 2 ) - فى و مم : نيز اين غزل را دارد ( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد ( 4 ) - مس : فتنه ( 5 ) - مس : جانى ( 6 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد . سل و فى و مم و مس : دارد ( 7 ) - سل : كرده راه تو ( 8 ) - فى : در زبان ( 9 ) - مس : گوهر