دل رفت ز دست و جان بر آنست « 1 » * كز پى « 2 » برود زهى سر و كار
اى ساقى آفتاب پيكر « 3 » * بر جانم ريز جام خون خوار
خون جگرم بجام به فروش * كز جانم جام را خريدار
جامى پُر كن نه « 4 » بيش و نه كم * زيرا كه نه مستم و نه هشيار « 5 »
در پاى فتادم از تحيّر * در دست تحيّرم بمگذار « 6 »
جامى دارم كه در حقيقت * انكار نمىكند « 7 » ز اقرار
نفسى دارم كه از جهالت « 8 » * اقرار نمىدهد ز « 9 » انكار
مىنتوان بود بيش ازين نيز « 10 » * در صحبت نفس و جان گرفتار « 11 »
تا چند خورم ز نفس و جان « 12 » خون * تا كى باشم بزارى « 13 » زار
درماندهء اين « 14 » وجود خويشم * پاكم بعدم رسان بيكبار
چون با عدمم « 15 » نمىرسانى * از روى وجود پرده بردار « 16 »
تا كشف شود در آن وجودم * اسرار دو كون و علم اسرار
من نعرهزنان چو مرغ در دام * بيرون جهم از مضيق پندار
هرگاه كه اين ميسّرم شد * پرمُشك شود جهان ز عطّار
401
اشكريز آمدم « 17 » چو ابر بهار * ساقيا هين بيا و باده بيار
توبهء من دُرست نيست خموش * وز من « 18 » دلشكسته دست بدار « 19 »
جام در ده پياپى اى ساقى * تا كنم جان خويش بر تو نثار
هامش
( 1 ) - فر : بر آبست
( 2 ) - فر : گر مىبرود
( 3 ) - سل : آفتاب پر كن
( 4 ) - فر : نه جام نى مى
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فر : تحيرم گرفتار
( 7 ) - فر :
نمىكنم نه اقرار
( 8 ) - سل : از جمالت
( 9 ) - فر : نه انكار
( 10 ) - سل : ازين پس
( 11 ) - سل : در صحبت آن چنان جگرخوار
( 12 ) - فر : ز نفس و تن
( 13 ) - فر :
ازين و زين زار
( 14 ) - فر : از وجود
( 15 ) - سل : تا كى بعدم
( 16 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 17 ) - مج و فر : اشك ريزان شدم
( 18 ) - فر : ز من . سل و مه : از من
( 19 ) - فر : دست مدار