تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
گاه آيى « 1 » و گاه بازگردى * اين نيست نشان « 2 » مرد دين‌دار « 3 »
چيزى كه صلاح تو در آنست * بنيوش كه با تو گفت عطّار « 4 »

399

اى عشق تو كيمياى اسرار * سيمرغ هواى تو جگر خوار « 5 »
سوداى تو بحر آتشين موج « 6 » * اندوه تو « 7 » ابر تند خون بار
در پرتو آفتاب رويت * خورشيد سپهر ذرّه كردار
يك موى ز زلف كافر تو * غارت‌گر « 8 » صدهزار دين‌دار
چون زلف بناز برفشانى « 9 » * صد خرقه بَدل « 10 » شود به زنّار
آنجا كه « 11 » سخن رود ز زلفت * چه كفر « 12 » وجه دين چه تخت و چه دار
تا بنشستى بدلربايى * برخاست قيامتى « 13 » بيكبار « 14 »
آن شد كه ز وصل « 15 » تو زدم لاف * اكنون من و پشت دست و ديوار
در عشق تو « 16 » كار خويش هر روز * از سر گيرم زهى سر و كار
دستى بر نه « 17 » كه دور از تو * چون باد ز دست « 18 » رفت عطّار

400

در عشق تو گم شدم بيكبار « 19 » * سرگشته همى دوم « 20 » فلك‌وار « 21 »
گر نقطهء دل بجاى بودى * سرگشته نبودمى چو « 22 » پرگار
هامش
( 1 ) - فر : گه آيى ( 2 ) - فر : نيست طريق ( 3 ) - سل : هشيار ( 4 ) - فى و نو : نيز اين غزل را دارد ( 5 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 6 ) - مج : بحر آتش عشق ( 7 ) - سل و نو : ورطه‌ايست خون خوار . فر و نو : تند و خون خوار ( 8 ) - مج : غيرت‌گر ( 9 ) - مج : برگشايى . فر : ز ناز برفشانى ( 10 ) - فر : گرو شود به زناز . سل : گرو شود بخمار ( 11 ) - سل و فر و نو : جايى كه ( 12 ) - فر : كفر چه دين ( 13 ) - فر : قيامتم ( 14 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 15 ) - سل : ز عشق تو ( 16 ) - فر : عشق نگار ( 17 ) - فر : دستى در ده ( 18 ) - فر : از پاى در اوفتاد ( 19 ) - فر : دگر بار ( 20 ) - سل : روم . فر : شوم ( 21 ) - مه : اين غزل را ندارد ( 22 ) - فر : دگر بار