گفتم اين جان بلب آمد ز فراقت گفتا * چون تو در هر طرفى هست مرا كشته هزار
گفتم اندر حرم وصل توام مأوى بود * گفت اندر حرم شاه كرا باشد بار
گفتم از درد تو دل نيك شود گفتا نى * گفتم از رنج تو دل بازرهد گفتا دشوار « 1 » !
گفتم از دست ستمهاى تو تا كى نالم * گفت تا داغ محبّت بودت بر رخسار
گفتم اى جان جهان چون كه مرا خواهى سوخت * بكشم زود و زين بيش مرا رنجه مدار
در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم * هرزه زين بيش مگو كار به من بازگذار
گر كشم زار و اگر زنده كنم من دانم * در ره عشق ترا با من و با خويش چه كار
حاصلت نيست ز من جز غم و سرگردانى * خون خور و جان كن ازين هستى خود دل بردار
چون كه عطّار ازين شيوه حكايت شنود * دردش افزون شد ازين غصّه و رنجش بسيار
با رخ زرد و دم سرد و سر « 2 » پرسودا * بر سر كوى غمش منتظر يك ديدار
هامش
( 1 ) - اين بيت در مم : نيست و در مس به همين صورتست
( 2 ) - مس : با دم سرد و دل گرم و سر