چنين بىآلت و بىدل قدم نتوان « 1 » زدن در ره * اگر مردان « 2 » اين راهيد « 3 » دستافزار بنماييد
برنج آيد چنان گنجى بدست « 4 » و خود كه يابد آن « 5 » * و گر هستيد « 6 » از يابندگان ديّار بنماييد
درين ره با دلى پرخون به صد حيرت فروماندم « 7 » * درين انديشه يك سرگشته چون عطّار بنماييد
393
قدم درنه اگر مردى درين « 8 » كار * حجاب تو تويى از پيش بردار « 9 »
اگر خواهى كه مرد كار گردى * مكن بىحكم مردى عزم اين كار
يقين دان كز دَم اين شير مردان * شود چون شير بيشه شير ديوار
چو بازان جاى خود كن ساعد شاه * مشو خرسند چون كركس بمردار
دليرى شير مردى بايد اينجا « 10 » * كه صد دريا درآشامد بيكبار « 11 »
ز رعنايان نازكدل چه خيزد * كه « 12 » اينجا پُردلى بايد جگرخوار
نه او را كفر دامنگير و نه دين * نه او را نور دامنسوز و نه نار
دلا تا كى روى بر سر چو گردون « 13 » * قرارى گير و دَم دركش زمينوار
اگر خواهى كه دريايى شوى « 14 » تو * چو كوهى خويش را بر جاى مىدار
كنون چون نقطه ساكن باش يكچند * كه سرگردان بسى « 15 » گشتى چو پرگار
هامش
( 1 ) - مه : نتوان زد اندر ره
( 2 ) - سل : كه گر مردان
( 3 ) - مه و فر : اين كاريد
( 4 ) - فر : بدست آسان كه يابد آن . سل : بدست خود
( 5 ) - مج : يابد اين
( 6 ) - مه :
هستند . فر : ور از يابندگان هستيد
( 7 ) - مج : فرومانده . فر : فروماند
( 8 ) - مج : بدين كار
( 9 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 10 ) - مج و نو : اين را
( 11 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 12 ) - مج و نو : اين را
( 13 ) - نو : چو پرگار
( 14 ) - فر : دريايى بگردى . نو : كه در پيش افتى از پيش
( 15 ) - مج و فر : سرگردان بودى