تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
اگر خواهى كه « 1 » در پيش افتى از خويش « 2 » * سه كارت مىببايد كرد ناچار
يكى آرام و ديگر صبر كردن * سيم « 3 » دايم زبان بستن ز گفتار « 4 »
اگر دستت دهد « 5 » اين هر سه حالت * علم بر « 6 » هر دو عالم زن چو عطّار « 7 »

394

ميى در ده « 8 » كه در ده نيست هشيار * چه خفتى « 9 » عمر شد برخيز و هشدار
ز نام و ننگ بگريز و « 10 » چو مردان « 11 » * ز دُردى كوزه‌اى بستان ز خمّار
چو مست عشق گشتى « 12 » كوزه در دست * قلندروار بيرون شو ببازار
لباس خواجگى از بر بيفكن « 13 » * به ميخانه فروانداز دستار « 14 »
برآور نعره‌اى مستانه از جان * تهى كن سر ز باد عجب و پندار « 15 »
ز روى خويشتن بُت بر زمين زن * ز زير خرقه با روى آر « 16 » زنّار
چو خلقانت بدانند و برانند * تو فارغ گردى از خلقان بيكبار
چنان فارغ شوى از خلق عالم * كه يكسانت بود « 17 » اقرار و انكار
نماند در همه عالم بيك جو * نه كس را نه ترا نزد « 18 » تو مقدار
چو ببريدى ز خويش و خلق كلّى « 19 » * همى « 20 » بر جانت افتد پرتو يار
تو هر دم در خروش آيى كه احسنت * زهى يار « 21 » و زهى كار و زهى بار
چو در وادىّ عشقت راه دادند « 22 » * در آن وادى بسر مىرو قلم‌وار « 23 »
هامش
( 1 ) - فر : و گر بايد كه ( 2 ) - فر : از پس ( 3 ) - مه : سوم ( 4 ) - نو : بسته بمسمار ( 5 ) - فر : و گر دستت ( 6 ) - مه : قدم بر ( 7 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد ( 8 ) - فر : مى اندر ده ( 9 ) - مج و مس : چه خسبى . سل چه باشى ( 10 ) - فر : ننگ بيرون شو چو ( 11 ) - سل : چو رندان ( 12 ) - مج و سل و مه : عشق گردى ( 13 ) - سل : از سر بيفكن . مه و مس : از سر برون كن ( 14 ) - مج : اين بيت را ندارد ( 15 ) - فر : سر ز عجب و باد پندار ( 16 ) - فر : بيرون آر . سل : دور انداز ( 17 ) - مه : يكسانت شود ( 18 ) - سل : پيش تو ( 19 ) - فر : خلق عالم ( 20 ) - سل : همه بر ( 21 ) - مج : زهى كار و زهى يار ( 22 ) - مه : بار دادند ( 23 ) - سل : در آن وادى بسر در رو چو پرگار