زمانى نعره زن از وصل « 1 » جانان * زمانى رقص كن از فهم « 2 » اسرار
اگر تو راهجويى نيك بنديش « 3 » * كه راه عشق ظاهر كرد عطّار « 4 »
395
اگر خورشيد خواهى سايه بگذار * چو مادر هست شير دايه بگذار « 5 »
چو با خورشيد هم تك مىتوان شد * ز پس در تك زدن چون سايه بگذار
چو همسايه است با جان تو جانان * بده جان و حق همسايه بگذار
ترا سرمايهء هستى بلاييست * زيانت سُود كن سرمايه بگذار
چو مردان جوشن و شمشير برگير * نهاى آخر چو زن پيرايه بگذار
فلك طشتست و اختر « 6 » خايه در طشت * خيال علم طشت و خايه بگذار
فروتر پايهء تو عرش اعلاست * تو برتر رو فروتر پايه بگذار
فريد از مايهء هستى جدا شد * تو هم مردى شو و اين مايه بگذار
396
از پس پردهء دل دوش بديدم رخ يار * شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار « 7 »
كار من شد چو سر زلف سياهش درهم * حال من گشت چو خال رخ او تيره و تار
گفتم اى جان شدم از نرگس مست تو خراب * گفت در شهر كسى نيست ز دستم هشيار
هامش
( 1 ) - فر : از وهم جانان
( 2 ) - مه : از كشف اسرار . فر : از سر اسرار
( 3 ) - مه :
خوش بينديش . فر : و گر تو عشق خواهى نيك بنگر
( 4 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 6 ) - تصحيح قياسى شد در متن « اخگر است » كه ظاهرا سهو القلم كاتب است
( 7 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم و مس : دارد