تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
جز خيالى « 1 » چشم تو هرگز نبيند از جهان « 2 » * از خيال جمله بگذر تا جهان آيد پديد
ناپديد از فرع شو ، در « 3 » هر چه پيوستى ببر * تا پديدآرندهء اصل « 4 » عيان آيد پديد
چون تفاوت نيست در پيشان معنى ذرّه‌اى * كس نگشت آگاه تا چون اين و آن آيد پديد « 5 »
چون در اصل كار راه و رهبر و رهرو « 6 » يكيست * اختلاف از بهر چه « 7 » در كاروان آيد پديد
خار و گل چون مختلف افتاد حيران مانده‌ام * تا چرا خار و گل از يك گلستان « 8 » آيد پديد
باز كن چشم و ببين كز بىنشانى چشم را « 9 » * نور با آب سيه در يك مكان آيد پديد
بود درياى دو عالم قطره ناافشانده‌اى « 10 » * چون چنين « 11 » مىخواست آمد تا چنان آيد پديد
گر تو نشنودى ز من بشنو كه « 12 » شاهى اى عجب * ميزبانى كرده عمرى ميهمان آيد پديد
اى عجب « 13 » چون گاو گردون مىكشد بارى كه هست * دايم از گردون چرا بانگ و فغان آيد پديد
هامش
( 1 ) - سل : چون خيالى ( 2 ) - مه و فر : در جهان ( 3 ) - مه : وز هر چه پيوستى ( 4 ) - فر : اصلت ( 5 ) - فر : اين بيت را ندارد ( 6 ) - فر : راه و راه و راهبر ( 7 ) - سل : از بهر خود ( 8 ) - مه : بوستان ( 9 ) - فر : بىنشانى در جهان ( 10 ) - فر : تو ز درياى دو عالم قطره‌اى افشانده‌اى . سل : بود دو درياى عالم ( 11 ) - مه : تا چنين ( 12 ) - فر : تو شاهى ( 13 ) - سل : وى عجب . فر : وين عجب چون باز گردون مىكشد