جملهء حلقهاى مردان را * سر زلفش طناب بنمايد
هر سر مو ز زلف سركش او * عالمى انقلاب بنمايد
مشكلى را كه حل نشد هرگز * غمزهء او جواب بنمايد
جان عطّار را ز يك تف عشق * همچو شمع مُذاب بنمايد
379
كسى كو هر چه ديد از چشم جان ديد * هزاران عرش در مويى عيان ديد « 1 »
عدد از عقل خاست « 2 » اما دل پاك * عدد گرديد از « 3 » گفت زبان ديد
چو اين آنست و آن اينست جاويد * چرا پس عقل احول اين و آن ديد
چو دريا عقل دايم قطره « 4 » بيند * به چشم او نشايد « 5 » جاودان ديد
كسى كو بر احد حكم عدد كرد * جمال بىنشانى را نشان ديد
بجان « 6 » بين هر چه مىبينى كه توحيد * كسى كو محو شد از چشم « 7 » جان ديد
چو دو عالم ز يك جوهر برآمد * در اندك جوهرى بسيار كان ديد
ازل را و ابد را نقطهاى يافت * همه كون و مكان « 8 » را لامكان ديد
يقين مىدان كه چشم « 9 » جان چنانست * كه در هر « 10 » ذرّهاى هفت آسمان ديد
ولى هر ذرّهاى از آسمان نيز * بعينه هم زمين « 11 » و هم زمان ديد
چه جاى آسمانست و زمينست « 12 » * كه در هر ذرّهاى هر دو جهان ديد
چه مىگويم كه عالم صدهزاران * وراى هر دو عالم مىتوان ديد
همى در هر چه خواهى هر چه خواهى * به چشم جان توانى بىگمان ديد
تو در قدرت نگر تا آشكارا * ببينى آنچه غير تو نهان ديد
هامش
( 1 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر و مس : خواست
( 3 ) - فر و مس : در گفت
( 4 ) - فر : عقل بيند
( 5 ) - مه : نشان جاودان
( 6 ) - مه و مس : چنان بين
( 7 ) - فر :
از جسم و جان
( 8 ) - فر : مكان و لامكان
( 9 ) - فر : جسم و جان
( 10 ) - فر : كه ذره بر زمين
( 11 ) - فر : هم زمين هم آسمان
( 12 ) - مه : زمين هم