كار كن ار عاشقى باركش ار مُفلسى « 1 » * زانكه بدين « 2 » سرسرى يار نگردد « 3 » پديد
سوخته شو تا مگر در تو « 4 » فتد آتشى * كاتش او چون بجست « 5 » سوخته را برگزيد « 6 »
درد نگر رنج بين كانچه « 7 » همىجستهام * راست كه بنمود روى عمر به پايان رسيد
راست كه سلطان عشق خيمه برون زد ز جان « 8 » * يار در اندر شكست عقل دم « 9 » اندر كشيد
هر تر و خشكم كه بود پاك به يكدم « 10 » بسوخت * پرده ز رخ برگرفت « 11 » پردهء ما بر دريد
اى دل غافل مخسب خيز كه معشوق ما « 12 » * در بر آن عاشقان « 13 » پيش ز ما آرميد
تا دل عطّار گشت بلبل بستان درد * هر دمش از عشق يار « 14 » تازه گلى بشكفيد « 15 »
384
تا خطت آمد به شبرنگى پديد * فتنه شد از چند « 16 » فرسنگى پديد
چون ز تنگت نيست رايج يك شكر * جان كجا آيد ز دلتنگى پديد
هامش
( 1 ) - مج : كار كند عاشقى بار كشد مفلسى
( 2 ) - فر : زانچه بدين
( 3 ) - فر : دوست نيايد
( 4 ) - فر : شو آنگهى بر تو فتد
( 5 ) - فر : او برفتاد
( 6 ) - سل و نو : سوختهاى برگزيد .
فر و مه : سوختهاى را گزيد
( 7 ) - فر : زانچه
( 8 ) - فر : ز دل
( 9 ) - فر : عشق در اندر شكست عقل دم اندر . مه : يار در اندر ، عقل سر اندر
( 10 ) - سل و فر و نو :
جمله به يكدم
( 11 ) - فر : بر فكند
( 12 ) - مه : دلدار ما
( 13 ) - سل : عاقلان
( 14 ) - سل و نو : از شوق يار . فر : از لفظ تر . مه : از عشق دوست
( 15 ) - نو : نيز اين غزل را دارد
( 16 ) - سل و فر و مه مس : در چند