378
سر زلف تو پرخون مىنمايد * رجوع از صيدش اكنون مىنمايد « 1 »
كمند زلف تو در صيد يا رب * چگونه چست و موزون مىنمايد
شب زلف « 2 » تو خوش باد از پى آنك * همه كارش شبيخون مىنمايد
كه مىداند كه آن زنجير « 3 » زلفت * چگونه عقل مجنون مىنمايد
چو زلف تو بشوريدهست « 4 » عالم * رُخت از پرده بيرون مىنمايد
ز حسن روى تو چون روى تابم * كه هر ساعت در افزون مىنمايد
عجب خاصيّتى دارد رخ تو * كه از شبرنگ گلگون مىنمايد
چو دريا چشم من زان گشت در عشق * كه دُرجت « 5 » درّ مكنون مىنمايد
دهانت اى عجب سى درّ مكنون * ز چشم سوزنى چون مىنمايد
مرا گفتى دلت يكرنگ گردان * كه صد رنگ او چو گردون مىنمايد
مرا كو دل ندارم هيچ دل من * و گر دارم دلى خون مىنمايد
دل عطّار با خاك در تو * چو خونى كرده معجون مىنمايد
378
رخ ز زير نقاب بنمايد * همه عالم خراب بنمايد « 6 »
گوشمالى كه هيچكس ننمود * به مه و آفتاب بنمايد
اختران را كه ره دواسبه روند * همچو خر در خلاب بنمايد
كُرهء گل ز راه برگيرد * نيل گردون سر آب بنمايد
صدهزاران هزار نقش عجب * برتر از خاك و آب بنمايد
هر كجا در دو كون بيداريست * همه را مست خواب بنمايد
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 2 ) - مس : سر زلف
( 3 ) - مس :
از زنجير
( 4 ) - مس : پشوليده است
( 5 ) - مس : كه حسنت
( 6 ) - مج و سل و فر :
اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد